گریه هات بدترین شکنجه واسه من
دیشب رفتیم خونه اعظم خاله. مامانی وقتی رفتیم تو و جوو دیدی ترسیدی فک کردی با این همه سروصدا اتفاقی افتاده گریه کردیو دیگه تا آخر شب که میخواستیم بیاییم اوقات نداشتی. اصلا میترسیدن باهات حرف بزنن. الهی بمیرم اینقدر گریه هات باسوز بود دلم میخواست زمان زودی بگذره بیارمت خونه تا بازی کنی خیلی دیشب بد بود برام. غصه خوردم.
حالا عوضش امشب میخواییم بریم خونه دایی مجتبی میدونم خیلی دوست داری آخه با بردیا و مهتا بازی میکنی.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


گریه هات بدترین شکنجه واسه من
